|
|
|
||||
|
سلام
- ما اومديم اول از همه سال نو رو پيشاپيش به همه ي دوستان تبريك بگيم. و آرزوي سالي خوب و استثنايي از هر لحاظ برا همگي داشته باشيم.
- (واقعا تبريك سال نو خيلي برام ناملموسه احتمالا روز 13 بدر هم هنوز باورم نشده كه 87 تموم شده و 88 اومده خيلي زود گذشت مي شه گفت برا من زودتر از هر سال ديگه اي ! شايد چون سال خوبي برام بوده و شايدم چون سال آخرم و سال آخر برا اكثر دانشجوها مثل برق و باد مي گذره!)
- ما نبوديم وبلاگستان چه خبر بوده؟ يه سري ما رو از تو پيونداشون پاك كردن ... ! يه سري آدرسشون عوض شده به ما خبر ندادن ....! مرامتونو عشق است ...!
- اين 2 ترم كارآموزي خيلي توپ بود به شدت لذت برديم پر از خاطرات دوست داشتني كه سر فرصت مي نويسمشون.
- راستي ما بعد از توصيفات آقا سلمان از سريال friends در به در دنبالش گشتيم و به هركسي سپرديم كه تو تعطيلات عيد داشته باشيمشون كه به محض اينكه پامونو داخل منزل گذاشتيم دوستان به دستشان رسيد اما خب نوشدارو و اينا ... خوش باشن
- به نظرتون تو اين دو هفته تعطيلي مي شه درس خوند يا نه خيال باطلي بيش نيست؟
- ديشب مراسم 4 شنبه سوري خيلي با حال بود تا ساعت ها احساس مي كردم عراقي ها حمله كردن و مردم تو كوچه خيابون دارن باهاشون مي جنگن. مامان گفت بريم رو پشت بوم منم خداخواسته دويدم با دوربين رفتيم بالا با هر صدايي مامان از جاش مي پريد از ترس منم مي پريدم از ذوق ! ( البته شايان ذكر است مواد آتش بازي مورد استفاده توسط ملت كوچه ي ما همگي از نوع استاندارد و بي خطر بود چون واقعا با پخش عكساي آتيشسوزي از تلويزيون اصلا اعصاب ذوق كردن نداشتيم )
- ما امشب مسافريم اينه كه تا 8ام ايناي عيد خداحافظ
پ.ن: زماني كه با همه وجود خود حقيقتا آرزويي داشتي كل كاينات به نحوي عمل مي كنند كه تو به آرزويت برسي!
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
الان ما خيلي خوشحاليم اگه گفتين چرا؟ كامپيوتر عزيزمان حالش خوب شده و ويروس اينا رفتن پي كارشون البته تا فوقش يكي دو ماه ديگه! از همه بهتر ويندوز جديديه كه روش نصب كردن ويندوز ويستا ببخشيد اين انگليسيش فعلا قاطه
حكايت امروز: پسر خوب و متدين و با شخصيت در پيوند مقدس مزدوج مي شه خيلي خوبه! بعد سر نادوني ايشون خانوم عزيزشون كه بي نهايت عاشقش هم هستن معلول مي شن اونم فلج از ناحيه سرويكال. اما بيشتر از يه سال نمي تونه تحمل كنه قصد تجديدفراش مي كنه اما از ترس والدين و معشوق يواشكي اجازه ي ازدواج مجدد رو از دادگاه عدل و انصاف ( مسلما با توجه به لايحه ي بسيار معقول و ضروري حمايت از كانون گرم و نرم خانواده كه مسلما لايحه اي بود نياز امروز و حتي جايگاهش از آب و نون ملت هم بالاتر بود و حسابي باعث از بين رفتن همه ي مشكلات جامعه اعم از علمي فرهنگي هنري اقتصادي و سياسي مي شه كه احتمالا الان ديگه مصوبه ي خانه ي ملت شده باشه. خدايا شكرت ) مي گيره و زندگي مجددي تشكيل مي ده و يه بدبخت ديگه اي رو هم از تنهايي و عزلت نجات مي ده و مي شه سايه اي بالاي سر دو خانواده كه خداوند اجر و پاداشي عظيم در نظر خواهد گرفت براش. خلاصه كلي خوش مي گذره بهش با خانوم جديدش و كلي علاقه و اينا تا اين حد كه به فرشته تشبيهش مي كنه. ديگه اون زن عليلشو فراموش مي كنه و تنها لطفي كه بهش مي كنه اينه كه شبا قبل از خواب چراغ اتاقشو براش خاموش مي كنه! اما زن عليلش مي فهمه و دلش مي شكنه و بالاخره دق مي كنه مي ميره. عصبانيت و دلخوري والدين پسر باعث مي شه يكمي ( خيلي كم ) عذاب وجدان بگيره. علاوه بر اين زن دومشم ديگه دلشو زده! دوني من اصلا تو رو دوست ندارم فكر مي كردم دوست داشتم اما الان مي بينم هيچ احساسي نسبت بهت ندارم!!!!!! خوب شهر .......... ديگه تا ديروز براش مي مردي حالا مي گي نمي خوامت قانون پشتته و هيچ مشكلي نيست . به همين راحتي. ديگه تكليف اوني كه بهش خيانت كردي و دختري كه دوست داشته و به نفس تو زنده بوده چي اين وسط؟ البته اين نمونه ي يك پسر ممتاز و معصوم با خانوادس كه حرف رو حرف مامانش اينا نمي ياره فوق العاده با احترام و متانت باهاشون حرف مي زنه. اين خوبشونه ها! خوشحال مي شم بدونم هدف صدا و سيما از معرفي كردن همچين الگويي تو همچين ماهي چي بوده . مرسي از رواج كردن روزافزون اينگونه فضايل اخلاقي البته بايد ديد كه آخرشو مي خوان چجوري تموم كنن. شمام اگه نظر داشتين مفصل بنويسين.
+
نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
دیروز و پریشب یه مهمون عزیز داشتم. شب تا نزدیک سحر بیدار موندیم و حرف از بچگیامون از خاطرات از بازی ها و از خنده ها. از اینکه همه تو این سال ها عوض شدن اما فقط ظاهری - درونشون همونی هست که بود خیلی جالبه که بعضیا اخلاق و رفتارشون تو کودکی با زمان جوانی و بلوغشون مو نمی زنه شایدم رفتارای خاصشون تشدیدم شده باشه. وقتی رفتارا و برخوردای هم بازی های بچگی مونو یادآوری می کردیم می دیدیم چقدر شبیه الانشون هستن.
من آخرش سر به بیابون می ذارم از دست این ملت ۳نقطه. کی می خوان یاد بگیرن به اطرافیانشون چه زن چه مرد احترام بذارن. چند روز پیش غروب بود با مامان برمی گشتیم خونه به خاطر ترافیک وسط شهر از مسیر مستقیم تر میومدیم برای رفتن از فرعی به اصلی وایساده بودم یه ماشین دیگم کنارم من زودتر رد شدم اونم پشت سرم و چسبوند به ماشین همش سر ماشینشو از چپ ماشین کج می کرد که مثلا می خواد سبقت بگیره اما مگه می رفت همینطور چسبیده بود و نور می نداخت تو آیینه کافی بود یه ترمز می زدم اعصابمو خورد کرده بود راهنما زدم براش که بیا برو با چه بی احتیاطی سبقت گرفت و منم به نشانه اعتراض بوق زدم حالا که رفته جلو مگه گاز می داد سرعتشو کم کرد تقریبا ۲۰ کیلومتر و جلو نمی رفت که منو عصبانی کنه و عصبانیم کنه مامانم پیشنهاد می ده عیبی نداره همینطور آروم پشتش برو خیلی ریلکس زدم بغل نیستم گازشو گرفت و ...
پی نوشت ۱: در پست قبلی بسیار سوتی دادیم علتش رو هنوز کشف نکردیم که یکسری شو خودمون متوجه شدیم و رفع کردیم و یکیشم جناب کاوه پی نوشت ۲ : کامپیوتر بنده بعد از اینکه ویندروز روش نصب کردم دیگه ورد اینا هیچی نداره و امکان سیو کردن نوشته ها نیست متاسفانه که باعث می شه هر پستی رو چند بار بنویسم پی نوشت ۳ : فردا تولد یک دوست بلاگستانه آقا کاوه تولدت خیلی خیلی مبارک
+
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
من واقعا نمی دونم چی بگم این دومین باره همچین اشتباهی کردم وقتی دکمه ی ثبت مطلب رو می زنم خوشحال میرم پی کار خودم اما وقتی برمی گردم می بینم پستم نیومده چرا؟! می دونم که همگی به غیبت های من عادت کردین اما این دفعه موجه بود چون در مسافرت به سر می بردم. خیلی خوش گذشت. دیروز رفتیم دیدن یه نی نی . تازه به دنیا اومده بود خیلی ناز و کوچولو بود باز گشت اندازه دستای مارمولک!! خلاصه کلی لذت بردیم از دیدارشون.
این ترمی یه روز یه نی نی تقریبا یه ماهه آوردن بخش آموزش دستش از ناحیه مچ دچار ناهنجاری مادرزادی بود و در اثر اون بدفرم شده بود استادمون براش یه ارتز کوچولو ساخت. در تمام مراحل همه بالای سر نی نی وایساده بودیم و مات و مبهوت نگاش می کردیم ذهنشو منحرف کنیم که آروم بگیره. طفلک با اون همه چشم که بهش زل زده بودن و قیافه های جورواجور بیشتر وحشت کرد و جیغش می رفت هوا. قرار شد برا پرو ارتز چندتا شیشه شیر زاپاس بیارن! اینام چندتا عکسن ازش.
پی نوشت: آرزو می کنم همه نوازادا در کمال صحت و سلامتی به دنیا بیان و بزرگ شن چون واقعا دیدن صحنه ی درد کشیدنشون دل می خواد.
+
نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
لج من رو درنیار! صدبار گفتم با من لج نکن سر به سرم نذار وقتی عصبانی می شم کنترل شدس اما نمی خوام مهارش کنم. می خوام هر جور شده به هر طریقی متوجه شی که الان من عصبانیم. بفهمی از این کارت متنفرم نمی تونم ساکت باشم اما تو به روی خودتم نمی یاری وانمود می کنی هیچی نشده و خونسرد منو نگاه می کنی. چرا نمی خوای درک کنی که دوست ندارم با من اینطور رفتار کنی چرا اینقدر برخوردت آدمو سر لج میاره نمی دونم. خیلی مغروری. خیلی ادعات می شه. وقتی دارم جدی حرف می زنم و از این وضعیت ناراحتم شوخی می گیری وقتی از عصبانیت بغض گلومو گرفته تو می خندی تو دلم احساس می کنم مسخرم می کنم داری تحقیرم می کنی وقتی عصبانی می شم از اینکه شوخی گرفتی یه هو جوش میاری و آتیشی می شی می دونی چقدر حرصم می دی ؟؟؟؟؟!!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام بالاخره مهمانداری ها تموم شد و ما نفس راحت کشیدیم. مامان و بابا هر دو برای دوره های جداگانه تشریف بردن تهران و ما دو تا فرزند خنگول را تنها گذاشتن. ما دیشب با کلی زحمت و فسفر سوزاندن این پست رو نوشتیم اما از شانس بد ما ارسال نشد و از اونجایی که کامی بهم ریخته من دیگر اون متن رو نیافتم و الان خیلی خونسرد دوباره از اول همه چیزو می نویسم. چند روز پیش کتاب دفترچه ممنوع اثر آلبا دسس پدس رو خوندم کتاب روون و راحتیه اما خب پرمحتوا در کل خوشمان آمد جالب بود. کاوه لطف کرده از ما هم دعوت به بازی نموده و ما هم دعوت را با کمی تاخیر لبیک گفتیم. با توجه به نامه ی خود کاوه و سلمان متوجه شدیم که نامه ای است طنز که حاکی از خصوصیات معشوق ایده آل و دلخواهمان می باشد. ماهم به همان روش نوشتیم:
و سلام مخصوص برای معشوق ایده آلم نمی دانم در کجای این کره ی خاکی به سر می برید یا شایدم در کرات دیگر و حتی در ماه هستید. به هرحال امیدوارم تاکنون قدوم مبارکتان رو به این دنیای وانفسا گذارده باشید و یا زبانم لال دست از این دنیا نشسته باشید و ما را به حال خود واگذاشته برعکس در کمال صحت و سلامت با شادمانی در حال زندگی خوب و خوشی باشید و تنها غم و دلتنگی تان نیافتن و دوری اینجانب باشد. البته خیلی نگران نباشید بالاخره یک روزی همدیگر را خواهیم یافت مطمئنم. از آنجا که شما معشوق ایده آل و مطلوب اینجانب هستید و از هر لحاظ باب دل ما تشریف دارید ما امیدواریم دارای خصوصیات زیر باشید: - از نظر تحصیلات حداقل در حد بنده و بسیار مطلوب تر جلوتر و درسخوان تر و باهوش تر از ما باشید. - مسافرت را دوست دارید. - ما را بسیار درک می کنید و می فهمید. - خوشتیپ و شیک پوش و با ظاهری دلخواه اینجانب هستید. بعضی چهره ها هم بی اندازه به دل ما می نشیند که مطمئنا شما هم از همین گروهید. - فرهنگ و اعتقاداتمان بسیار بهم نزدیک می باشد. - اخلاقتان فراوان مهربانانه و ملاطفت آمیز می باشد البته می توانید به دفعات کمی عصبانی شوید اما خب با دلیل و معقولانه. -مشوق اینجانب در امر تحصیل و صعود از تپه های ترقی هستید. - تا حد زیادی منطقی و در جایش احساسی هستید دقیقا مثل اینجانب. - خانواده و بخصوص مادر بسیار خوبی دارید طوری که ما نه فقط برای رضای دل شما بلکه ناچاراْ دوستشان داشته باشیم. - از لحاظ مالی هم در مضیقه( چجوری نوشته می شه؟) نمی باشید. - از آنجایی که فرزند ارشد خانواده بوده ایم و از طفولیت در تصمیم گیری ها ما را مداخله می داده اند این است که عادت نموده ایم و شما هم در همه امور و تصمیمات از بنده نظر می خواهید در جایی کسی از ما نظر نخواهد به ناچار غوغا به پا خواهیم کرد. - در کنار شما احساس آرامشی داریم که در هیچ جای دنیا با هیچکس نخواهیم داشت و نداشته ایم. - صدا و نگاهی نافذ و دلنشین دارید. - به ما خیلی اعتماد دارید. - شما خلقیات و خصوصیات ما را به خوبی می شناسید مثل شناخت بنده نسبت به شما. - عاشق کتابخوانی هستید اما در غیر اینصورت ما را از اینکار باز نمی دارید. - در عین حال که رفتار معقولی دارید کمی چاشنی شیطنت نیز خواهید داشت. - هرگز از یکدیگر خسته نمی شویم و بی صبرانه در انتظار دیداریم. - ما شما را بسیار دوست می داریم اما به شرطی که اول شما کشته مرده ی ما گردید! - صحبت بسیار است و بیشتر از این ادامه نمی دهم و وقت گرانبهای شما را نمی گیرم و شما را در خیال خودتان تنها می گذاریم. و در آخر دوستت می دارم نه فقط برای آنچه که هستی بلکه برای آنچه که هستم وقتی با توام.
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
هیچی مثل این لذت نداره که صبح با انرژی از خواب بیدار شی و بیوفتی به جون خونه و همه جا رو برق بندازی جارو بکشی آشپزخونه رو بشوری همه جا رو گردگیری کنی و بعدشم در کمال آرامش غذای خوشمزه ای رو آماده کنی و عطرش تو خونه بپیچه. کاش باغچه گل داشت چندتا گل خوشگل هم بچینی بیاری بذاری تو گلدونا! و یک موسیقی آروم یه دوش هم بگیری و بشینی پای تلویزیون و استراحت کنی! واقعا لذتبخش و آرامش بخشه همچین خونه ای . البته با این روند در آخر تابستون شما همه نکات خونه داری رو از بر می شی و مسلما حیف این همه تلاش و استعداده که هدر بره و به جای آمادگی برا کنکور ارشد شما آمادگی لازم و کافی رو برا خونه بخت پیدا می کنی!!! و می فرستنت اونجا!!
ـ بعد از یه هفته استراحت و خلاصی از مهمان ها از فردا دوباره شروع می شه اما این دفعه به دلیل برگشتن بابا از سفر حج. مامان هم دو هفته پیش برگشته بود مربی حج دانش آموزی بود. تو خرداد ماه مامان به عنوان مربی همراه انتخاب شد و وقتی رفته بودن حج و اوقاف برا دادن مدارک و فیش به بابا گفته بودن آقای فلانی کاروان X ۳ تا جای خالی داره بیا برو (کاروانی که تو قرعه کشیش اسم بابا در نیومده بود) قسمت ! عصری هم مامان بزرگ اینا از ۱۴۰۰ کیلومتر اون ور تر می رسن و حسابی ذوق خواهیم کرد. همه اینا رو گفتم تا بگم من می رم تا احتمالا یه هفته دیگه به هرحال دختر بزرگ خونواده گفتن و وظایف سنگین پذیرایی از مهمانا!
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
دارم فکر می کنم از چی بنویسم. واقعا نطقم کور شده حالا نمی دونم به خاطر اینه که خیلی وقته دیگه وب ننوشتم یا نه یه اتفاق دیگه افتاده! اصلا از کتابی که دارم می خونم می گم٬ رومن رولان رو چقدر می شناسین؟ کدوم کتاباش رو خوندین؟ الان کتاب جان شیفته اش تو دستمه به پیشنهاد یک استاد. جلد ۱ رو چند ماه پیش خوندم ٬ کتاب عمیق و پرمحتواییه ولی نمی دونم هدف نهاییش چیه از این همه اتفاق و صغرا کبری چیدن؟ چی رو می خواد بفهمونه یا القا کنه؟ اگه مطلبی می دونین ازش شفاف سازی کنین.
یه برد درست کردم زدم رو دیوار اتاقم جمله های خوشگل کتابا رو می زنم بهش٬ اگه همچین بردی ندارین پیشنهاد می کنم درست کنین!
پی نوشت: باور بفرمایید ما دیروز اومدیم خوش قولی کنیم و آپ بفرماییم اما حینش برق قطع شد و تو ذوقمون زده شد.
+
نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
فرقی نمی کنه که هر ۳ ماه یکبار آپ کنی یا نه هر ۳ روز یه بار پس از این به بعد هر ۳ روز یه بار آپ می کنیم! خب خیلی وقته از اینجا دور بودم و دلم برای اینجا حسابی تنگ شده بود این چند ماه خیلی اتفاقا افتاد حسابی خوش گذشت اما یه تصمیم گرفتم می خوام ارشد همین رشته ( ارتوپدی فنی ) رو ادامه بدم. یه دو هفته ای هست که از اطلس پروتز شروع کردم. فردا هم می خوام یه سر برم مرکز ارتوپد فنی ببینم چه خبراست اونجا. خب فعلا عادت ندارم زیاد بنویسم پس خدا یارتون پی نوشت : واقعا متاثر شدیم از فوت خسرو شکیبایی. خدا بیامرزتشون
+
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام سال نو گذشته مبارك. تعطيلات خيلي پر بار و خسته كننده اي داشتم و هنوز در حال استراحت و ريلكسشينم. الان دارم از سايت دانشگاه اين آپ رو مي نويسم. خيلي دلم برا اينجا تنگ شده بود. اما همش يه احساسي از اينجا دورم مي كرد. شايد تنبلي بود چون خيلي حال مي خواد روزي كه كلاس نداري پاشي بياي دانشگاه وبلاگ آپ كني! در كل اميدوارم زودتر از اين حال و هواي رخوت انگيز در بيام. البته بگم كه تو دنياي واقعي بهترين روزها رو دارم مي گذرونم روزايي كه شايد خيلي وقته منتظرشون بودم اما فقط يه چيزي هست كه سخت آزارم مي ده... كاش مي تونستم بگم چيه شايدم بگم يه روزي ... فردا مي برنمون قم... فعلا تا بعد
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام بالاخره تعطیلات بین ترم هم تموم شد و باید مثل یهبچه ی خوب بردگردیم سراغ درس و مقشمون
ابتدا کمال تشکر رو نسبت به لطف و محبتی که دوستان به ما دارند و ما رو دکتر خطاب می کنند ، مبذول می دارم اما نمی گین یکی بیاد تو وبلاگ ببینه به یه ارتوپد فنی می گن دکتر دیروز غروب یه سر با مامان برای یه کاری رفتیم خیابان اصلی و جوون پسند شهر. عجب وضعی بود اخه یکی نیست به اینا بگه چه سودی می برین از اینکه تو گرما و سرما برف و یخبندان و هر وضعیت جوی راه میوفتین تو این خیابون و هی رژه می رین از سر خیابون تا ته و دوباره دور بزن؟؟ همگی جوون مملکت با چه تیپ و قیافه هایی و از حق نگذشته بسیار خوشتیپ و زیباروReally فکر می کردم اگه این همه جوون بیکار و سلندر نبودن بازم میومدن اینطور با این ازدحام و تو جای تنگ قدم بزنن؟؟! البته این روند سال ها ست ادامه داره و داشته اونجور که می گن از زمان شاه همین طور بوده! و این روند علافی و گز کردن همچنان در دوران نوه و نتیجه های این آینده سازان ادامه خواهد داشت. شایان ذکر است سالهای انقلاب و بعدش دوران جنگ تو این خیابون خون ها ریخته شده و هزاران جوون شهید شدن و موقع تظاهرات و بمباران این خیابون پر جنازه بوده! پ.ن: به محض اینکه به اینترنت دستیابی پیدا کردم میام و پست جدید می ذارم و البته به وبلاگاتون سر می زنم.
+
نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام صبحی رفته بودم درمانگاه بیمارستان برا دکتر پوست که راکوتانم رو دوباره تجویز کنه. سرپرستار( یک آقای میانسال) : دانشجوی چه رشته ای ؟ من : ارتوپد فنی – ساخت اعضا مصنوعی و وسایل کمکی سرپرستار : ترم چندی؟ من : 6 سرپرستار : من کمرم درد می کنه می گن از این کمربندا ببندم خوبه؟ من : بله کرست های کمری از نوع نرمش soft سرپرستار : می گن از اینایی که میله داره ( منظورشون ارتز لومبوساکرال بود احتمالا!) من با لبخند : نه برا شما همون نوع نرمش کافیه. لازم نیست نوع سخت استفاده کنین سرپرستار : خوب می شه با اونا اسمش چی بود؟ دردش زده به پام. من : کرست کمری. بله اگه درست استفاده کنین. دکترتون چی می گه؟ سرپرستار : دکتر نمی رم همین جا می رم فیزوتراپی گرم می شم اونا گفتن کمربند ببندم.ولش کن حوصلشو ندارم! من : بعد از فیزیوتراپی هم بپوشین. سرپرستار : دکتر چی می خوای بری؟ من : دکتر پوست سرپرستار : خب هر کاری داشتی به خودم بگو من : مرسی. لطف دارین دیگه حال نداشتم بگم شما اول برو پیش ارتوپد ببین اصلا دردش مال چیه عصب – دیسک – مینیسک یا خود مهره چیزیشه ؟ بعد برو خوددرمانی و فیزیوتراپی. ناسلامتی خودت پرستاری! پ.ن : نقطه جان من سال سوم هستم سال دیگه هم کارآموزیه و فارغ التحصیل.سوال دیگه ای هم بود در خدمتم
+
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام مرسی دوستای مجازی خوبم و مرسی نقطه سرخطم که میای و نوشته های وبلاگو دنبال می کنی. خوشبختانه این ترم از دست درسای تخصصی سخت رهایی یافتم و حتما طول ترم هم می نویسم. قول می دم برا این ترمم یه رادیولوژی – نورولوژی – روش تحقیق - مدیرت مراکز توانبخشی و متون و اندیشه از درسای تئوری موندن بقیه رو دو روز از صبح تا عصر توانبخشی تشریف داریم برا ساخت ارتزهای ستون فقرات و اندام فوقانی و پروتز های اندام فوقانی با یه استاد فوق العاده ( اگه خدا بخواد ) که از پیشکسوتای رشته هستن و ساخت پروتزشون حرف نداره. هرچند این ترم هم یه کم مزاحمشون شدیم اصولا چون کمی تا قسمتی کنجکاو هستیم راستی از خاطرات کلاسای عملی ترم قبل نرسیدم چیزی بگم . برا آشنایی با پروتز اندام فوقانی زیر زانو که هفته ای یکبار داشتیم استاد با پایین تماس می گرفت که اگه مددجو اومد بفرستنش بالا سالن آموزش که بعد از قالب گیری ما هم یه پروتز براش می ساختیم و سوار می کردیم البته هر دو نفر یکی می ساخت و بهترین پروتز که ساخته ی دست آقایون کلاس بگذریم که مددجوی بیچاره وقتی موقع قالب گیریش بود نه تنها دو بار ازش قالب می گیرفتیم باید به سوال جوابای بچه ها هم پاسخ می داد ! حالا ما اهل بگو بخند دستپاچگی کسایی که قالب می گرفتن رو دست می گرفتیم حسابی روحیه بیمار رو تقویت می کردیم نمونش یکی از آقایون کلاس که خیلی درسخوان ( !! ) تشریف دارن و بین دوستای خودشون به دکتر معروف شدن از لطف ما هم بی نصیب نموندن و ماهم ایشونو دکتر خطاب می کنیم هرچند اونجا همه مددجوها ما رو دکتر خطاب می کنن!! خلاصه دکتر که قالب گیریشم خوبه رفت سراغ مریض و قالب گیری می کرد بعد قبل از اینکه گچ سفت شه گفت : زانوتونو ببرین تو 5 درجه فلکشن ( فلکشن : فلکسیون - خم کردن ) !!!! ما رو بگی غش کرده بودیم از خنده البته ناگفته نمونه که استاد هم همین اشتباه رو یه روز دیگه سر یه بیماز دیگه کرد موقعی که داشت سوکت اولیه شو پرو می کرد به پیرمرد گفت: حاج آقا فول کنتاکته ؟! Full contact و خودشم چاره ای نداشت جز اینکه همراه بقیه بخنده! اینم یه پست از خاطره شاد برا نقطه جونم و دانشگاهی برا دکتر بعد از این
+
نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام من قهرم. مگه احیانا خبری شده؟ طاعون اومده؟یا نه ویروس جدید کشف نشده ای گریبانگیر شده؟ چرا هیچ کدوم از پیوندای من پیداشون نیست؟؟ خب منم برم هروقت بقیه اومدن بیام. ها !!؟ دلمان بسیار گرفت ...... خب منم دوست دارم برام کامنت گذاشته بشه ! جواب سلامم رو حداقل بدن! خدا خیر به دوست عزیزم نقطه سر خط بده که هنوز تنهام نذاشته.مرسی واقعا
راستی یکی هم به من بگه چطور می تونم عکس بذارم تو وبلاگ ؟ البته اگه زحمتی نیست؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام اینم از امتحانای این ترم . تموم شدن اما بازم خیلی سخت گذشت . با چه بدبختی خودمو رسوندم تهران : تو پست بعدی مفصل تعریف می کنم عجب سرما و برفی بود تهران شانس من وقتی متوجه شدیم امتحانا چند روزی عقب افتادن 6 تایی رفتیم پارک لاله انقدر برف بازی کردیم و تو سر کله هم زدیم که دیگه نا نداشتیم در حال انجماد بودیم که بی خیال شدیم و یه پیتزا خوردیم و برگشتیم خوابگاه یه سر با ستاره رفتیم کتابخونه پارک دانشجو خوشبختانه سالنش جا داشت و عضو شدیم چشمتون روز بد نبینه از صبح راه میوفتادیم کتابخونه یه روز پارک دانشجو روزای فرد هم یکی دیگه آی اعصابمون خوووورد می شد از دست این ملت به اصطلاح درسخوان که برای هر کاری اومده بودن اونجا الا درس خوندن یه چندتایی دانشجو فلک زده بودن مثل خودمون که درس می خوندن بقیه بچه های دبیرستانی و پشت کنکوری جقله که یه ریز با این گوشی هاشون مشغول بودن یا داشتن از بی افاشون( همون شاهزاده های سوار بر اسب سفید که خنگ تر از اینا گیر نیاورده بودن) با هم حرف می زدن بابا عجب آدمایی هستن اینا دیگه ..... آخه چرا اینقدر ...... بمیرم چه ذوقی هم می کردن برا طرف( ااااااااه) چی بگم که همه می دونن و چیزی نمی گن خلاصه شب هم با خستگی تمام برمی گشتیم خوابگاه و دور از جون جنازه همه اینا هم به خاطر اینه که من و ستاره شدیدا نسبت به استرس هایی که بچه ها منتشر می کنن تو دوران امتحانا حساسیم و من اصلا چشم ندارم این استرس ها رو ببینم و دیوووانه می شم اینه که حاضرم تو اون سرما و یخبندان بیام کتابخونه و برا ناهار هم تو پارک کتلت یخ زده بخورم !!!! الانم به شدت خستم و تو پست بعدی مسلما بیشتر می نویسم تا بعد
+
نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام من واقعا نمی دونم چی بگم .... چکار کنم خب دانشگاه که هستم اگه وقتی بشه و سری به سایت بزنم اینقدر با عجلس که نمی شه آپ کنم اما الان که اوممد خونه برا فرجه ها هم چون استرس امتحان دارم اصلا دل و دماغ وب نویسی ندارم هرچند چندبرابرش رو وقت کشی می کنی طی کارای دیگه اما خب وجدان درد می گیرم مثل اینکه این مدت اصلا رانندگی نکردم یه مراسم عقدی هم چند روز پیش بود تشریف نبردم عوضش تو خونه تنهایی فیلم نگاه کردم !!!!! بیخیال حالا که دل به دریا زدم اومدم دارم می نویسم هوا بس ناجوانمردانه سرد است خیلی خیلی سرده همین طور سوز میاد صبح که طبق روزای گذشته بیدار شدم ( مراسمی داره این بیدار شدنم ) دیدم داره برف میاد ریز ریز و همراه با سوز و سرما و همه کوچه و از برف دیشب سفیدپوش وای که چقدر خوشگله شانس همش تو این فصل ناز و خوشگل و سپید استرس درس و امتحان هم هست رفتم بغل بخاری و مشغول درس خوندن ....... حیفش ( یادش بخیر 2 سال پیش ترم اول برا فرجه ها می چسبیدم کنار بخاری و کم کم کتاب آناتومی رو ( بدلیل قطرش) بعد از ناامیدی که هیچی تو مغزم نمی ره می ذاشتم زیر سرم و به شیوه ی جنین در خوابی آرام فرو می رفتم همه جزوه و کتابا رو یه دو دور زدم این چند روز باقیمونده رو گذاشتم برای تثبیت خوانده ها و نخوانده ها ....... یعنی می رسم ؟؟ 5 شنبه و جمعه برا پروتز فوقانی 4 شنبه برا ارتز 2 3 شنبه برای پروتز تحتانی 2 و مانوال ماسل تست (MMT) یا بهتر ارزشیابی و اندازه گیری قدرت عضلانی فردا هم برا کینزیو ستون فقرات تاریخ صدر اسلام هم که نمی خونم بسش بود این ترم برای گریز از استرس فوق العاده و اعصاب خورد کن روز و شبای امتحان با ستاره می ریم کتابخونه عمومی که تا شب مثل بشر به دور از قیافه های وحشت زده و پر استرس بچه ها خدا بخیر بگذرونه یعنی می شه تموم شه این امتحانا ؟؟ متنفرم ازشون پی نوشت 1: نمی دونم چرا اصولا هر وقت می یام خونه بدجوری خواب می رم پی نوشت 2: خیلی خیلی برام دعا کنید
+
نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
اسم اين وبلاگ رو بهتره بذارم گاهنامه
يعني چي خيلي وقته بروز نكردم
ولي خداييش وقت نداشتم
امروز جشن دانشجويي داشتيم.
خوب بود مخصوصا با حاشيش.
نمي دونم اصلا حس نوشتن ندارم متاسفم. چون استرس دارم برم سر كلاس. مجبورم مي فهمي؟؟!!
+
نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
من آپ كردم. باورم نمي شه. بعد از يك ماه از تهران اين قدر اين يك ماه عجيب و غيرقابل پيش بيني بود برام كه حد نداره خيلي خيلي حرف دارم اما مطمئنم الان نمي تونم بگم اصلا هم وقت و حال و حوصله ي كافي نت رفتن نداشتم اينقدر از اين حال و هواي وبلاگ دور شده بودم كه حسابي فراموش كرده بودم همچين جايي هم دارم خيلي دلم گرفتس بي اندازه تازه سايت دانشگاه وقتاي آزادش مشخص شد و سرعتشم افتضاحه اومدم به همه سر بزنم كلي پنجره باز كرده بودم خانمه بهم گفت اين همه پنجره باز كردي سرعتش پايين مي ره!!!! الان چون از كلاس برگشتم و خيلي هم وقت ندارم خسته هم هستم ناهار سلف رو هم نخوردم مي رم اما به زودي ميام به همگي سر مي زنم و نظر مي دم.باشه؟ راستي عيد فطرتونم مبارك ببخشيد البته بعد از چند هفته
+
نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام چقدر سخته اکنتت تموم شه و نتونی بیای تو نت. نمی دونم من به مامان نگفته بودم اما خودش گفت این یکی هم تموم کردی؟؟ گفتم اره. البته بهتر شد حسابی تونستن وسایل لازم رو برا رفتن به دیار دیگر آماده کنم. از هرکدوم یه پاکت آلاله .............زیره ی سابیده ........کلپوره.....گل گاوزبان.......... پسته........کشمش....... پونه کوهی ............... قهوه ( قاووت) .............. لوبیا سبز خشک شده ...........لواشک ............... مخلوط 4 مغز...............کشک ............. یه دبه یه کیلویی عسل و دو نیم کیلو گوشت چرخ کرده فعلا اینا آمادن برای رفتن. خوبه تهران قحطسالی نیومده ولی خب به نظرم اینا چیزای ضروری هستن که برای تهیشون تو تهران زمان و حوصله می خواد. با این حال تو خوابگاه جزو کدبانوترین ها هستیم ها. وقتی می ریم تره بار اینقدر خرید می کنیم که چشم بازار رو در میاریم که مجبوریم برا مسافت کوتاه تا خوابگاه و از ترس اینکه کسی از دانشگاه ما رو با این همه پاکت ببینه عصری مامان جلسه داشت تو اداره منم رسوندمش الانم تو اتاقشم و منتظر که بیاد بریم برا شام چلوکباب بگیریم. این روزای اخر دارم نهایت استفاده رو از رانندگی می برم صبحی هم بابا رو بردم بیرون به کاراش رسید بعدشم اوردمش خونه دو روز دیگه که می رم تهران ماشین از کجا بیارم پشتش بشینم و رانندگی و کیف ..........تو تهران بعضی وقتا اونقدر با حسرت به این سواری ها نگاه می کنم ................. بعضی وقتا به سرم می زنه یه ماشینی بدزدم ، خب، بعد برم باهاش دور بزنم الان مونده بودم ماشین کجا پارک کنم یه هو گفتم مامان پشت اون ماشینه خوبه ها ! گفت نه!!!! اون مال ........... ( جناب مدیرکل ه) کم کم دارم ساعات اخر رو تو خونه می گذرونم بدون من خونه چجوری می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پستم ارسال نشد از داره میلش کردم الان از خونه می فرستمش. وای خدای من من تصادف کردم .............. لعنت به خیابونای تنگ این شهر. تو اولین 4 راه بعد از اداره تو ترافیک بدی گیر افتادیم اونجام حاشیه شهر اه 4 راه با چراغ چشمک زن مسخره تر از این نمی شه اونم با اون آدمای باشعور !!!!!! عوضی من باید برم جلو که بپیچم ، خاک تو سر اومد تو اون شلوغی از راست ازم سبقت گرفت دستشم گرفت که وایسا من که خواستم برم یه پراید نذاشت برم که خودش بره نمی دونم خیر سرش چرا نرفت اما تا من حواسم به طرف چپ بود که بپیچم چپ یه هو یه صدایی اومد و دلم ریخت فوری کمربندمو باز کردم اما مامان گفت برو گفتم کجا برم تو این شلوغی پسره و باباش فوری پریدن پایین مامان هم رفت منم مثل این بچه های بد از جام تکون نخوردم پسره دید ماشینش چیزیش نشده مامانم بهش گفت برو خدارو شکر رفت یه تاکسی لطف کرد وایساد شایدم ترسید به اونم بزنم که من برم منم تکاف کشیدم و از اون جهنم فرار کردم خدا رو شکر فقط سپرا یکم بهم کشیده شده بودن و مشکلی نبود اما من دستام یخ کرده بود یه پارک افتضاحی کردم تا مامان بره چلوکبابی دیگه اینقدر اعصابم بهم ریخته بود و می ترسیدم که وقتی رسیدیم خونه فهمیدم فقط چراغای کوچیک ماشین روشن بوده و چشمان پرنورم خودشون جلوی راه رو روشن کردن برام حتما به مامان گفتم اگه به بابا گفتیم که تصادف کردیم می گیم اون زده مامان گفت حتما اون زده رفته جلو بعد پشتشو ( یا همونی که بهتر می دونین ) رو تکون داده خورده به سپر یا نه رفته جلو بعد خواسته ببینه ما کی هستیم دنده عقب اومده زده به سپر راست می گه خداییش هیچجوری نمی شه اونو مقصر کرد! تو پست بعدی بیشتر از دست این مردم وقتی می بینن دختر پشت فرمونه دیوونه بازی درمیارن می نالم
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دیشب قبل از خواب یاد چند ماه پیش کردم و چند تا ریکورد که از بچه های اتاق در حال بحث و صحبت درمورد لهجه های شهراشون داشتم رو گوش می دادم. وای غش کرده بودم از خنده چند روزیه هوا خنک شده بعد از سحر هم برادر گرام نذاشت پنجره اتاق بسته شه. رفتم پتو آوردم اما خیلی عجیب بود غرق خواب بودم اما چندبار از سرما بیدار شدم و تو حال خواب و بیداری بودم لرز وحشتناکی داشتم نه عقلم می رسید پاشم پنجره رو ببندم شایدم دلم نمی یومد خوابم بپره مچاله می شدم اما مگه گرم می شدم خیلی عجیب بود یک لرز درونی اما بالاخره با همون حال خواب رفتم من از هرچی حشره و جک و جونور متنفرم البته غیر از زنبور عسل و پروانه که نه تنها بد نیستن خوبم هستن. من چکار کنم از دست نیش این پشه و عنکبوت و شایدم سوسک ! نمی دونم شنیدین سوسک هم نیش می زنه؟؟ علاوه بر اون قیافه ی چندش آورش هر چی هم بگن اینا مخلوق خدا هستن من درک نمی کنم حالا بگیم برا بهم نخوردن چرخه ی حیات و تغذیس خب نمی شد یه جانورایی بهتر حداقل بدون آزار به جای اینا بذاره؟ نه کفر نمی گم واقعا عذاب می کشم از دستشون. تو خوابگاه من تنها کسی هستم که این پشه های موذی و گنده ی تهران بهش حمله ور می شن پریشب با وجود خنکی هوا بازم یه جونوری منو نیش زده اونم چه نیشی جای هر نیش ورم و خارشم وحشتناک نه با آب سرد و نه با پماد کالامین آروم نمی شه. البته نمی دونم جای نیش کدومشونه کارشناسای فن نظرات مختلفی دارن مامان می گه عنکبوته ، بابا اما می گه پشه اس!!!
+
نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط فانیذ
|
|
|||||
|
|||||